بوی محرم می آید
بســــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم
شهادت جانسوز ابن عم و سفیر سیّدالشهداء (علیه السلام)، حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) را به پیشگاه مقدّس و منوّر بقیة الله الأعظم حضرت حجة بن الحسن العسکری (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبّین آن بزرگواران تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.

إمام حسين (عليه السلام) كه مردم كوفه را خوب مي شناختند , براي اينكه حجت را برايشان تمام كنند، بسر عموي خويش مسلم بن عقيل را به كوفه رهسپار نمودند , تا هر كس از كوفيان مي خواهد بجای إمام با مسلم بيعت كند.
مسلم به كوفه رسيد , و مدتي نگذشت كه هزاران نفر با مسلم بيعت كردند،چنانچه تاريخ نويسان نوشته اند بيش از سی هزار نفر با مسلم بيعت كردند.
ليكن همين كه مردم كوفه خبر دار شدند كه عبيد الله بن زياد از طرف يزيد به كوفه گروه گروه از اطراف مسلم پراكنده شدند، كار به جائی رسيد كه مسلم بن عقيل غريب هنگامی كه از مسجد خارج شد هيج ياوری را نزد خود نديد.
در كوچه های كوفه مي گشت، خانه ای را در اين شهر سراغ ندارد، او در اين شهر غريب است، آن شب تا دير وقت در كوچه های كوفه به سر برد. از اين كوچه به آن كوچه ازاين محله به أن محله، تا اينكه خسته شد. كنار در خانه ای ايستاد، درب آن خانه زنی ايستاده بود كه منتظر فرزندش بود. از آن زن كمی آب طلب كرد، آب نوشيد، ولی ديگر پايش تحمل راه رفتن نداشت. از آن زن خواست كه آن شب را در خانه اش بماند و صبح رهسپار شود، طوعه آن زن شير دل با مروت إجازه داد، مسلم وارد خانه شد.
وقتی نگذشت كه پسر آن زن، كه از سر سپردگان إبن زياد بود به خانه آمد، و از جريان مسلم خبر دار شد. فورا از خانه خارج شد و به ابن زياد خبر را رسانيد كه مسلم بن عقيل كه شما در طلب آن هستيد در خانه ما است.
ابن زياد گردان كاملي متشكل از 300 نفر را فرستاد تا مسلم را دستگیر كنند. بعد از جنگ سختی كه بين مسلم به تنهائی و آن گردان مسلح پیش آمد با مكر او را دستگير كرده نزد ابن زياد آوردند.
مسلم بن عقیل (علیه السلام) به ابن زیاد ملعون گفت چون مرا خواهی کشت بگذار تا یکی از حاضران را وصی خود گردانم که به وصیت های من عمل نماید. ابن زیاد گفت بگو آنچه خواهی. مسلم بن عقیل (علیه السلام) رو به عمربن سعد آوردو گفت میان من و تو قرابتی هست، وصیت مرا قبول کن. آن ملعون برای خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن او نداد. ابن زیاد گفت با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصیت او امتناع می نمایی؟ عمر چون از ابن زیاد دستوری یافت دست مسلم(علیه السلام) را گرفت و به کنار قصر برد. مسلم (علیه السلام) گفت:
وصیت اول من آنست که در این شهر هفتصد درهم قرض دارم، شمشیر و زره مرا بفروشی و قرض مرا ادا کن.
وصیت دوم من آنست که چون مرا بقتل آوردند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبی و دفن نمائی. وصیت سوم آنکه به حضرت امام حسین (علیه السلام) بنویسی که کوفیان بی وفائی کردند و پسر عمّ تو را یاری نکردند ، بر وعده های ایشان اعتماد مکن و به این صوب میا.
مـیزبانـنـد و دلـم خـسته ز هـم دردیـشان
بـی وفـایی خجـل از اینهمه نـامـردیـشان
گـرچه خوانند بیایی تو در این شهر ولی
می شود خوانـد زچشمان همه بغض علی(ع)
کوفه میا حـسین جان ... کوفه وفـا ندارد
کـوفی بی مروت ... حجب و حـیا ندارد
ابن زیاد چون وصیت ها را شنید گفت ما را با مال او کاری نیست. هر چه گفته چنان کن و ما چون او را به قتل آوریم در دفن کردن بدن او مضایقه نخواهیم کرد و اما امام حسین (علیه السلام)، اگر او اراده ی ما ننماید، ما اراده ی او نمی نمائیم. پس ابن زیاد بکربن حمران را طلبید که مسلم (علیه السلام) در آن روز ضربتی بر سر او زده بود و گفت مسلم (علیه السلام) را ببر به بام قصر و او را گردن بزن و سرش را با تنش از قصر به زیر انداز.
مسلم (علیه السلام) گفت که اگر ولدالزّنا نبودی و میان من و تو قرابتی می بود امر به قتل من نمی کردی. پس آن ملعون دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد. در اثنای راه زبان آن مقرّب اله بحمد و ثنا و تکبیر و تهلیل و تسبیح حقتعالی و صلوات بر سیّد انبیاء و اهل بیت آنحضرت جاری بود و با حق ، زبان به مناجات گشوده ، می گفت: که خداوندا تو حکم کن میان ما و میان این گروهی که ما را فریب دادند و دروغ گفتند و به وعده ی خود وفا نکردند.
چون آن لعین بد کردار مسلم (علیه السلام) را بر بام قصر آورد و شهد شهادت بکام آن سعادتمند رسانید ، سر و بدن شریفش را از بام قصر بزیر افکند و خود لرزان به نزد ابن زیاد آمد.ابن زیاد گفت سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت چون مسلم (علیه السلام) را به قتل آوردم مرد سیاه مهیب دیدم که در برابر من ایستاده و انگشتهای خود را به دندان می گزد و به روایت دیگر پیش از کشتن ، این حالت را مشاهده نمود و دستش خشک شد.چون خبر به پسر زیاد رسید او را طلبید و بعد از استعلام حال آن شقی تبسمی کرد. گفت چون می خواستی به خلاف عادت کار بکنی دهشت بر تو مستولی گردید و خیالی در نظر تو در آمد. پس آن ملعون دیگری را بر بام قصر فرستاد. چون او اراده ی قتل مسلم (علیه السلام) کرد صورت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) را دید و از بیم آن حضرت زهره اش آب شد و در ساعت بمرد. پس ابن زیاد شامی ملعونی را فرستاد که به کار او پرداخت.
چون مسلم بریاض جنان انتقال نمود، ابن زیاد هانی را طلب کرد و هرچند محمد بن اشعث و دیگران برای او شفاعت کردند فایده نبخشید و به قتل او فرمان داد. غلام ابن زیاد او را از قصر بیرون برد، ضربتی در او زد و در او اثر نکرد.هانی گفت « الی الله المعاد اللهم الی رحمتک و رضوانک » یعنی بازگشت همه به سوی خداست ، خداوندا مرا ببر به سوی رحمت و خشنودی خود. پس ضربتی دیگر زد او را به رحمت الهی واصل گردانید.
عبیدالله بن زیاد سر مسلم (علیه السلام) و هانی را به هانی پسر ابی حیه و زبیر پسر اروح و به نزد یزید فرستاد و نامه نوشت و احوال مسلم (علیه السلام) و هانی را در نامه درج کرد و فرستاد. چون نامه و سر هانی به آن رسید شاد شد و گفت سرها را بر در دروازه ی دمشق آویختند و جواب نامه ابن زیاد را فرستاد و او را نوازش بسیار نمود و نوشت که شنیده ام که امام حسین (علیه السلام) متوجه عراق گردیده است.باید که راه ها را ضبط نمایی و در ظفر یافتن بر او سعی بلیغ به عمل آوری و به تهمت گمان مردم را به قتل رسانی و آنچه هر روز سانح می شود به من بنویسی و السلام.
خروج حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) در روز سه شنبه هشتم ماه ذی الحجة الحرام بود و شهادت آن با سعادت در روز عرفه واقع شد .

« اللهمّ خصّ أنت اوّل ظالم باللعن منّي، و ابدأ به اولاً ثم الثاني و الثالث و الرابع اللهمّ العن یزید خامساً، و العن عبید الله بن زیاد و ابن مرجانة و عمربن سعدٍ و شمراً و آل أبي سفیان و آل زیاد و آل مروان إلی یوم القیامة »














